احمد مجد الاسلام كرمانى

197

سفرنامه كلات ( فارسى )

شدند رسيديم بپاى تپه و هرچه به آنها اصرار كرديم كه پائين بيايند جرئت نكردند ما از پائين و آنها از بالا بناى صحبت گذارديم ، از آنها پرسيديم : شما را چه مىشود ؟ جواب دادند : دو نفر مأمور از شهر آمده‌اند در ده ما كه « زو » باشد و مردهاى ما را گرفته شكنجه كرده‌اند و اموال ما را غارت كرده‌اند ، ما هم مرد و زن فرارى شده باينحالت به شهر ميرويم كه شكايت آنها را بحكومت بكنيم ، هرچه حسن خان به آنها اصرار و التماس كرد كه برگرديد برويم به « زو » و من كار شما را اصلاح مينمايم بيچاره‌ها با گريه امتناع نمودند و معلوم شد كه اينها از ترس ، هفت فرسخ راه را بالتمام در كوه و كمر پياده طى كرده‌اند و چنان ناله ميكردند كه جگر ما به حال آنها آتش گرفت و بعد از آنكه از آمدن آنها مأيوس شديم به راه افتاديم ، حسن خان تا مدتى نزد آنها ماند و به آنها راهنمائى مينمود ، و ما از گردنه پائين آمديم رودخانه بسيار گوارائى از وسط دره عبور ميكرد دو طرف هم به شكل جنگل مشحون بدرختهاى انبوه بود و تمام دو طرف باغات بسيار باصفا داشت بقسمى كه آفتاب بسطح زمين نميرسيد و معبر ما از وسط رودخانه بود درختها هم تازه شكوفه نموده بود و چنان منظره با صفاى دلربائى داشت كه هرگز مثل آنجا را در تمام جاهاى ايران كه سياحت كرده‌ام نديده حتى در كنار رودخانه زاينده‌رود اصفهان و شميران طهران كه ييلاق معروف مملكت است هوا و لطافت نديده بودم قريب نيم فرسخ در طول آن رودخانه راه ميپيموديم و در هرچند قدم آبادى كه چندين خانه باشد بالاى تپه ساخته شده بود درختها اغلب گردو و بادام و چنار و سيب و گلابى و زردآلو بود كه بتازگى شكوفه كرده بودند و دل بيننده را ميربودند و انسان از ديدار آن مناظر سير نميشد ، در اواسط آن دره به محل مقصود رسيديم كه « خور » باشد و سوارها جلوتر رفتند و در خانه حاجى خان را كوبيدند و چنان كه گفتم خود حاجى خان در شهر بود اما يكنفر جلوتر از ما فرستاده است كه خبر ورود ما را بخالق‌آباد داده